زیبایی شناسی، طراحی ظاهری و قابلیت استفاده

@title

اصل زیبایی شناسی در طراحی ، و قانون UX ، که زیر نقاب اثر قابلیت استفاده زیبایی شناسی قرار میگیرد.

اخیراً موضوع زیبایی شناسی و قابلیت استفاده، ذهن ما را به خود مشغول کرده است. دلیل این مسئله فقط این نیست که در مراحل نهایی طراحی و توسعه یک محصول هستیم، بلکه علاوه بر این، به انتهای سال نزدیک میشویم و گرایشات مطالعاتی و مقالات نوشته شده در سال 2019 نیز در حال پدیدار شدن هستند. این مقالات و نظرات، همگی بر گرایشات عمومی تمرکز میکنند، اما در برخی از آنها، گرایشات جدیدی در طراحی بصری مطرح شده اند.

این مقاله بر دو عنصر مهم تمرکز میکند :

اصل زیبایی شناسی در طراحی، و قانون UX، که زیر نقاب اثرِ قابلیتِ استفاده ی زیبایی شناسی قرار میگیرد.

زیبایی شناسی، اصول طراحی و قابلیت استفاده

@title

یکی از جذاب ترین اصول طراحی، زیبایی شناسی است. زیبایی شناسی در فرهنگ وبستر به این صورت تعریف میشود: "یک شاخه از فلسفه که به طبیعتِ زیبایی، هنر، سلیقه، و خَلق و درکِ زیبایی میپردازد". این اصلی است که با اثر قابلیت استفاده زیبایی همراه میشود.

بر اساس این اصل: "کاربران معمولاً فکر میکنند طرحی که از نظر زیباشناسی بهتر باشد، قابلیت استفاده بیشتری دارد." در طول سالهای فعالیت ما به عنوان یک طراح حرفه ای، هدف همیشه این بوده است که ارزش روشها و اصول طراحی (و طراحان حرفه ای) را در ارائه ی راه حل، تفکر استراتژیک، و نقش کاتالیزوری برای ترکیب تلاش ها و برخی اوقات دیدگاه های متفاوت تیم ها و موجودیت های مختلف، نشان دهم. این ترکیب/همگرایی، باید به تولید محصول یا راه حلی منجر شود، که برای کاربران و برای سازمان قابل درک باشد. در این مسیر، روی آموزش تیمها و سایر افراد ذی نفع در این مفهوم، تمرکز شده است، چرا که دید عمومی نسبت به طراحی و طراحان، همیشه به ساختن محصولاتی که از نظر بصری زیبا هستند (و مدیریت ایده هایی که مشخص میکنند چه چیزی زیباست و چه چیزی نیست) خلاصه شده است.

با اینکه این دیدگاه کلیشه ای، در بسیاری از شرایط و موقعیت ها محدودکننده است، یکی از مهمترین وظایف طراحان و فرایندهای طراحی را نیز نشان میدهد. درک کاربران از قابلیت استفاده از یک محصول، در صورت زیباتر بودن آن، بیشتر میشود، و در نتیجه کاربران تصور میکنند که محصولات زیباتر، تجربه ی مفیدتری را برایشان فراهم میکنند. در "طراحی احساسی"، دان نورمن مینویسد که 3 لایه از طراحی وجود دارد و اولین لایه آن تعیین محتواست که این مسئله البته، به درک اولیه ی کاربران از یک محصول و نقش حیاتی این درک در تمایل به کشف و بررسی عمیقتر محصول، وابسته است. از تجربه شخصیم در شرکتهای آموزشی/طراحی و در شرکتهای نرم افزاری، به این نتیجه رسیدم که طراحی بصری، هم به عنوان یک متد، و هم به ویژه به عنوان یک مفهوم زیباشناسی، دارای نقشی حیاتی در تعریف یک محصول/کالای موفق است. در موسسات آموزشی، طراحی بصری، طراحی واسط کاربری، و زیباشناسی، همیشه با هدف ایجاد یک پیش زمینه برای دانش آموزان، و برای نشان دادن نحوه ی تکامل نظریه ها و مفاهیم متفکران گوناگون، و نحوه تاثیرگذاری این عناصر بر شکل گیری محصولات و مفاهیم موجود در بازار، آموزش داده میشوند. اما در مورد آژانس های طراحی، و شیوه های رفتاری رایجِ آنها در گذشته، مفاهیم طراحـیِ بصری عبارت بودند از اجرا و نمایش پیشنهادات به مشتریان بالقوه (این فرایند شباهت زیادی با جلسات بین آژانس و مشتریان در سریال "Mad Men" داشت). این پیشنهادات، در زمینه گسترش برند، و یا در برخی از موارد در راستای ایجاد یک چشم انداز جدید برای آن مطرح میشدند، و تمرکز اصلی، فروش این مفاهیم بود، و این فعالیت های با این امید برنامه ریزی میشدند که پاسخ درونی مشتری مثبت باشد. در تجربه شخصی من، این پیشنهادات همیشه با یک نوع از "سفر کاربر" همراه بودند اما جنبه های زیباشناسی و بصری همیشه مهمترین بخش کار بود.

به این ترتیب مشخص شد که چگونه یک مفهوم زیباشناسـیِ مناسب و ارائه ی درستِ آن، درکِ کاربر/مشتری را شکل میدهد. در شرکت های نرم افزاری، طراحـیِ بصری همچنان مطرح است، اما معمولاً توسط سیستم های موجود محدود شده، با تلاشهایی که تاکنون در زمینه ی برندینگ انجام شده اند هماهنگ بوده، و کنترل میکند که محصولات جدید از هماهنگی لازم با ساختارهای موجود برخوردار باشند. طراحی بصری، واسط کاربری و زیباشناسی، همگی از مولفه های تجربه ی کار با محصول هستند، و برای ساختن یک محصول قابل شناسایی و و قابل تشخیص، ضروری هستند. وقتی طراحی بصری به درستی انجام شود، با موفقیت یک برند و یک محصول معادل است (اپل به عنوان مثال، و کاتالوگ محصولات)، و وقتی که به بدی اجرای شود، سند مرگ برخی از محصولات و برندها را امضا خواهد کرد (لیست نمونه های این مورد طولانی است).

زیباشناسی و موفقیت محصول

وقتی که مسئله متد طراحی بصری (و زیباشناسی) مطرح میشود، یکی از مهمترین چالشهایی که با آن مواجه شده ام، این بوده است که چطور مفاهیم "زیبایی سلیقه ای است" و "طراحی خوب سلیقه ای است" را با ارائه ی راه حل های مناسب وفق بدهم، و در عین حال به آموزش تیمهایی برای انجام این فرایندها و نحوه دستیابی به نتایج بپردازم. زیباشناسی، مانند هر جنبه دیگر از فعالیت طراحی، میتواند آموخته شود. مسئله مهم این است که تیمها این کار را انجام دهند، و درک کنند که چگونه مفاهیم بصری طراحی، ایجاد و منتقل میشوند و هدفشان چیست. متد طراحی بصری به صورت ویژه، در سطح یک هنرمند و یا با هدف نمایش کار یا دیدگاه او نسبت به یک مسئله عمل نمیکند.

طراحی بصری با ترکیب فعالیت های انجام شده در فرایند تفکر طراحی، بیشترین تاثیر را خواهد گذاشت. هدف طراحی بصری این است که با ایجاد یک زبان بصری جوانب مختلف برندینگ را با عوامل قابلیت استفاده، و ملاحظات مربوط به دسترسی، به صورت موفقیت آمیز در کنار یکدیگر قرار داده، و در عین حال، از وجود جنبه های جذابیت/قابلیت یافتن و مانند آنها اطمینان حاصل کند تا دوام برند تضمین شود. متد طراحی بصری در این لایه ها فعالیت میکند، و در عین حال، عواملی مانند جنبه های فرهنگی، جغرافیایی، سیاسی و قانونی نیز نباید فراموش شوند. همه این عوامل از تاثیرات یکسانی برخوردارند. سوالی که باقی میماند این است که چه چیزی نشاندهنده موفقیت یک طراحی بصری است. پاسخ این سوال در جملات قبل داده شده است شاخصهایی که اندازه گیری میشوند، باید بر عوامل مربوط به قابلیت استفاده تمرکز کنند (در این زمینه به عنوان مثال، قابلیت به خاطر ماندن از نقش بسیار مهمی برخوردار است)، اما جذاب بودن و کامل بودن محصول ساخته شده را نیز در نظر گرفته و در کنار همه این موارد، تجربه ی ماندگار و یکنواختی را برای برند ایجاد کنند. زبانهای بصری خاصی وجود دارند که آنقدر نمادین هستند که به یک پارادایم (و یا حتی تا حدودی به یک استاندارد) تبدیل شده و از یک برند فراتر رفته اند. به عنوان مثال، مفهوم طراحی متریال (Material Design) که توسط گروه طراحی گوگل ایجاد شده است.

این اکوسیستم، با تمام هنر و قابلیتهایش، سوالی را مطرح میکند که ظاهراً ذهن همه طراحان را به خود مشغول کرده است. اگر همه ما به یک گرایش، پاردایم یا ساختار خاص متمایل شویم، همه تجربه های کاربری ارائه شده، مانند هم نخواهند بود؟ پاسخ، از دیدگاه من و بر اساس تجربیاتم، نه است. "Material Design" مانند سایر گرایشها و سایر واسطهای گرافیکی کاربر، باید تنها اگر و وقتی که برای مسئله مورد نظر مناسب باشد، مورد استفاده قرار گیرد.

هدف فعالیت های تفکر طراحی، این است که به طرح راه حل هایی بپردازیم که با تجربه همگام هستند، و با کمک به کاربران، به استفاده مجدد آنها از محصول و آگاهی مصرف کنندگان نسبت به برند برسیم. این حالت تنها وقتی ممکن خواهد بود که یک سری از عوامل با هم انسجام داشته باشند. اما از دیدگاه طراحی بصری (و زیباشناسی)، چیزی که باید به خاطر سپرده شود این است که گرایشات و پاردایم های UI، هدف نیستند. اگر برندینگِ موفقیت آمیز با داستان سرایی موثر هم معنیست، مهم است که اصول طراحی بصری و زیباشناسی، از آن تجربه به گونه ای استفاده کنند که با بازار، کسب و کار، کاربر و عوامل نوآوری مطابق باشد و به این ترتیب موجب ماندگاری محصول شود.

نتیجه گیری

@title

برخورد با موضوعی مانند طراحی بصری و زیباشناسی، به خاطر ارتباط درونی (منفی یا مثبت) انسانها با آن، میتواند دشوار باشد. در انتهای این مقاله، احتمالاً به این نتیجه میرسید که طراحی بصری یک فعالیت بی روح در مفاهیم توخالی نیست که تنها هدفش کمک به استفاده از خلاقیت در راه حل هایی باشد که هیچ کاری انجام نمیدهند. طراحی بصری، یک متد حیاتی در سفر چندلایه ای است که هدف آن، در کنار ایجاد لذت، تولید نتایج قابل اندازه گیریست. مقاله را با این گفته از مارتین لوتر کینگ تمام میکنم: "اگر نمیتوانید پرواز کنید، بدوید، اگر نمیتوانید بدوید، راه بروید، اگر نمیتوانید راه بروید، سینه خیز بروید، اما هر کاری که میکنید، باید به حرکتِ رو به جلو، ادامه دهید.

ترجمه شده

توسط تیم تحریریه نماسایت


پیام گذاشتن


refresh
captcha

logo

برای ورود به کسب و کار اینترنتی این گیره به کارتان می‌آید

استفاده از مطالب سایت برای مقاصد غیر تجاری و با ذکر منبع بلا مانع است. کلیه حقوق این سایت متعلق به شرکت منظومه نگاران نت می باشد